این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: رمان پرستار شیطون من - رمان فیکس
رمان پرستار شیطون من - رمان فیکس اخبار به سایت رمان فیکس خوش آمدید منو دسته: رمان پرستار شیطون من رمان پرستار شیطون من وقتی دکتر گفت بارداری دیگه تو پوست خودم نمیگنجیدم … از خوشحالی مثل بچه های دوساله بالا وپایین میپریدم …منو این همه خوشحالی محاله محاله… همون شوهر مریلا خانم بود جوری داد زد که انگار به موهومات یا طلا وجواهرشون دست زدم  دستپاچه سریع از جام بلند شدم وگفتم  -من…   مثل خودش، بهش صبح بخیر گفتم. واقعا که زن پر انرژی!  یعنی منم وقتی به سن و سالش برسم همینقدر سرحالم؟ متفکر شکرپاش برداشتم…   کمرش صاف کرد و با پوزخند پارچی که روی میز کنارمون بود برداشت داخل لیوانی که کنار پارچ بود آب ریخت و پارچ رو…   جیغه خفه‌ای کشیدم و کمرم چسبیدم که از برخورد به کف اتاق درد گرفته بود. لعنت به من چرا حواسم به خودم نیست!!  ارتفاع…   آخر شب بود که مهبد و رهام با نزدیک شدن به تایم نشستن پرواز آقا بزرگ، به فرودگاه رفتن و یک ساعتو نیم بعد… _چیزی گفتی؟ از گوشه‌ی چشم‌ نگاه‌ش کردم و دسته‌ی شال‌ رو شونه‌ام انداختم و گفتم: بریم منتظرمونند _آهان. در اتاق باز کرد خودش اول از…   با کلافگی دستاش رو کمرش گذاشت و گفت: فکرت بزار برای بعد، داخل منتظرمونن. پیاده شدم موهام باز کردم و پشت سرم محکم‌تر بستم…   سفارش غذایی که رهام و مهبد برای جمع داده بودند رو دو گارسون روی میز چیدن و یکیشون در حالی به احترام سرش خم…   _خوب پس من برم دست به آب اومدن بگو زودی بیام. بلند شدم و نازگل گفت: بمون بزار مهبد بیاد با اون… _نمیخواد… ضروری.‌..… راهبری نوشته‌ها 1 جستجو برای: جستجو بایگانی‌ها دسته‌ها تمامی حقوق مادی و معنوی محفوظ است © 2019 . Edufication بوسیله 
این مطلب در وبسایت romanfix.ir منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه