این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: رمان شوهر غیرتی من/پارت شش – رمان تک
رمان شوهر غیرتی من/پارت شش – رمان تک به سایت تک رمان خوش آمدید سرخط خبرها / / رمان شوهر غیرتی من/پارت شش رمان شوهر غیرتی من/پارت شش 2019-02-28 , 6,591 بازدید شاید این مطالب برایتان مفید باشد 7 ساعت پیش 7 ساعت پیش 1 روز پیش با بغض به در اتاق ارباب و همسر جدیدش که داخل اتاق رفته بودند خیره شده بودم امشب شب حجله اشون بود و همه ی زن ها بخاطر رسم و رسومات کنار در اتاق ایستاده بودند با شنیدن صدای جیغ گلناز دستم و روی قلبم گذاشتم که صدای کل کشیدن زن ها بلند شد روی زمین نشستم و بی وقفه داشتم گریه میکردم امشب ارباب با همسر جدید ش یکی شده بود برای همیشه از دست داده بودمش چجوری میتونستم طاقت بیارم قلبم داشت از جاش کنده میشد با باز شدن در اتاق زن ها با صدای بیشتری شروع کردند به کل کشیدن ارباب پارچه ی خونی رو به خانوم بزرگ داد و خواست بره داخل اتاق که نگاهش به من افتاد لحظه ای مکث کرد با التماس بهش خیره شدم تا بگه همه ی اینا یه دروغ یه خواب اما نگاه ارباب سرد و خشن شد و در مقابل نگاه پر از درد و التماسم داخل اتاقش رفت به سختی از روی زمین بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم روی تخت خوابیدم و سعی کردم بخوابم بخوابم تا وقتی بیدار شدم فکر کنم تموم اتفاقات یه کابوس بودند اما همه چیز خیلی واقعی بود خیلی * * * * _نازگل خانوم؟! با شنیدن صدای کسی به سختی چشمهام رو باز کردم و روی تخت نشستم که با دیدن خدمتکار شخصی خانوم بزرگ گفتم _بله؟! _خانوم بزرگ با شما کار دارند _الان میام   با چهره ی شکسته و غمگین به خانوم بزرگ خیره شدم که با صدای سردی گفت _اتاقت عوض میشه از امروز باید بری یکی از اتاق های پایین کنار خدمتکار ها زندگی کنی اون اتاق و میخوایم برای ارباب و همسر جدیدش عوض کنیم لبخند تلخی زدم و مثل همیشه مطیع گفتم _چشم خانوم بزرگ ابرویی بالا انداخت و خیره نگاهم کرد ک سرم پایین انداختم فکر نمیکرد اینجوری آروم و خونسرد جوابش رو بدم شاید یه عکس العملی شبیه عکس العمل همسر اول ارباب ناز بانو ازم توقع داشت اما من همیشه همین بودم هر کی بهم ظلم میکرد و یا حقم رو میگرفت نمیتونستم با داد و بیداد و زور گویی حقم و ازشون بگیرم من فقط صبر میکردم خدا خودش بهم کمک میکرد آخرش گرچه میدونستم ارباب سالار بخاطر اینکه نازا شدم دیگه هیچوقت حتی به صورتم هم نگاه نمیکنه اون دلش یه فرزند میخواست یه فرزند پسر که بشه وارثش اما من نمیتونستم صاحب بچه ای بشم پس ارباب هیچ علاقه ای به من پیدا نمیکرد _میتونی بری! با شنیدن صدای خانوم بزرگ از اتاقش خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم و مشغول جمع کردن وسایلم شد چند تا لباس داشتم که بر داشتم چیز دیگه ای نداشتم همون ها رو برداشتم و همراه یکی از خدمه ها به سمت پایین...
این مطلب در وبسایت romantak.ir منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه