این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: [رمان اشرافی شیطون بلا] بسیاااار طنز محشررررره نخوووونی پشیمون میشششششی
[رمان اشرافی شیطون بلا] بسیاااار طنز محشررررره نخوووونی پشیمون میشششششی            درود مهمان گرامی! ورود نام کاربری: گذرواژه‌:   مرا به خاطر بسپار خوش آمدید، جهت دسترسی بهتر به تمامی انجمنها ابتدا باید کنید. › › › ... ... [رمان اشرافی شیطون بلا] بسیاااار طنز محشررررره نخوووونی پشیمون میشششششی     ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، نظرسنجی: چطووور بووود ؟ خوشتون اومد ؟ محشر بود خوب بود قابل تحمل بود بد نبود افتضاح بود [ ]   توضیح: این یک نظرسنجی عمومی‌است. کاربران می‌توانند گزینه‌ی انتخابی شما را مشاهده کنند. صفحه‌ها (2): 1 امتیاز موضوع: 2 رأی - میانگین امتیازات: 5 [رمان اشرافی شیطون بلا] بسیاااار طنز محشررررره نخوووونی پشیمون میشششششی Newbie ارسال‌ها: 3 موضوع‌ها: 1 تاریخ عضویت: Jul 2016 سپاس ها 17 سپاس شده 5 بار در 2 ارسال   22-07-2016، 8:56 (آخرین ویرایش در این ارسال: 22-07-2016، 9:46، توسط .) سلاااااااام دووووستان ... اینننن رماااااان بسیاااار طنز و کل کلی هستش و قووول میدم از خوندنش پشیمون نشید ((اشرافی شیطون بلا)) آتاناز : (ترکی ـ فارسی) افتخار پدر، موجب آسایش و شادکامی پدر، عزیزِ پدر آترینفارسی) زیبا و پر انرژی آرسینفارسی) پسر آریایی فصل اول آخیــــــش!!یه خواب راحت بدون هیچ خر مگس مزاحمی!!!از روی تخت بلند شدمو به طرف دست به آب رفتم! اووووووه…!قیافه رو!!شدم مثه این آمازونیا!!موهای ژولی و پولی،دماغ پف کرده و چشمای قرمز!! آخــه یکی نیس به من بگه واسه چی تا کله ی سحر چت میکنی؟!نه آخه واسه چی؟!مرض داری آتاناز؟! اهه…دارم با خودم حرف میزنم…چل که بودم…چل و پنج شدم!! با غر غر لباسای سنگین اشرافی رو پوشیدم. آدم گونی بپوشه بهتره از اینه که این لباسای بیست تنی رو بپوشه!!والــٌا!!!اونم چی؟!قهوه ای و طلایی!! ای تو روح کسی که این لباسو دوخته!!اول صبحی تگری زده تو اعصاب ما!! خواستم از نرده ها لیـــز بخورم که یادم افتاد اینجا خونس و من باید یه دختر اشرافی و سنگین باشم!!!بعـــله! با غرور از پله ها پایین اومدم.زهره خانوم،پیر ترین خدمتکار خونه اومد سمتم. زهره خانوم:سلام خانوم کوچیک.صبحتون بخیر! دلم میخواست این غرور الکی رو کنار بزارم و بپرم لپای نرمشو بوس کنم!ولی حیف…نباید اینکارو بکنم! سرمو تکون دادم و گفتم:صبح شما هم بخیر! زهره خانوم:خانوم و آقا تو سالن منتظرتونن. من:باشه. به طرف سالن رفتم.عمو متین و عمه جان خعــلی شیک و مجلسی پشت میز نشسته بودن!!اینکه میگم شیک و مجلسی واقعا شیک و مجلسیا!!مثه عصا قورت داده ها خیلی شق و رق و بدون هیچ قوزی نشسته بودن!! با صدای پر غرور و رسایی گفتم:صبحـــتون بخـیر! عمه نگاه پر تحسینشو بهم دوخت و گفت:صبح بخیر آتا جان! عمو با خنده گفت:بدو بیا که صبحونه از دهن افتــ…. ولی با چشم غره ی عمه ساکت شد! پشت میز نشستم…اوووق!!خـاویـار؟؟؟!نه!!! ای خـــدا من به کی بگم از خاویار متنفرم؟؟هان؟؟حتی اسمشم که میاد حالت تهوع میگیرم!! یه لیوان آب پرتغال خوردم و منتظر شدم تا عمو متین از پشت میز بلند شه.تا عمو بلند شد منم خیلی شیک بلند شدم و تشکر کردم. من:ممنون بابت صبحانه! جــََلــدی از پله ها پریدم بالا و رفتم...
این مطلب در وبسایت www.flashkhor.com منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه