این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: رمان دختر حاج آقا پارت 2 :: رمان آنلاین
رمان دختر حاج آقا پارت 2 :: رمان آنلاین رمان های آنلاین در حال تایپ یلدا چونه اش رو خاروند و بعد از چند دقیقه فشار آوردن به مخیله اش گفت؛ -آهااااااان!فهمیدم! از گوشه چشم با غضب نگاش کردم و گفتم: -از دستای فک و فامیلت مایه بزاری من میدونمو تو! با خنده گفت: -نه بابا! میخوام روغن خراطین رو پیشنهاد بدم…هم ارزونتر هم کارساز! با ذوقی که خیلی سعی میکردم بروزش ندم پرسیدم: -خودت استفاده کردی؟؟اثر داره؟؟ چی هست اصلا!؟ -اسمش که روشه……روغن دیگه…روغن گیاهی! بعد هم شونه هاشو داد بالا و گفت: -نه من که تا حالا استفاده نکردم ولی تو اینترنت زیاد راجبش مینویسن…تازه قیمتشم فکر نکنم خیلی زیاد باشه…فکر کنم تو بتونی از پس خریدش بربیای… -حالا این روغن خراطین رو باید از کجا خرید؟ -باید از عطاری ها بخری!فکر کنم خیلی اثر کنه…اصلا چرا از بابای ژاله نمیخری؟؟ اتفاقا قبلا یادم که ژاله همیشه میگفت از همینا به خودش میماله! باباش یه عطاری دارو گیاهی داره…اتفاقا لینک کانال تلگرامشو دارم! -ای بابا! خب معطل چی هستی بده لینکشو من آدرسشو پیدا کنم! یلدا با وقت یه نگاه به در خونشون انداخت و بعد دست کرد تو سوتینشو گوشیش رو بیرون کشید و گفت: – الان بهت نشون میدم..واستا…تو فقط در خونه رو بپا کسی سر نرسه! تا پیدا کردن آدرس،با دستام فرم حدودی دوتا توپ رو نشون یلدا دادمو گفتم: -من میخوام این اندازه بشن…یکم بزرگترم شد باز مشکلی نیست….فقط همچین گرد و تپل تر از الانشون بشن… همون موقع در باز شد و قامت بلند ایمان نمایان…!چشماش روی دستهای من ثابت موند و بعد آهسته چرخید سمت گوشی توی دست یلدا! رنگ از رخ یلدا پرید و بدنش مثل یه تیکه یخ شد.فورا گوشی رو گذاشت کف یکی از دستهامو گفت: -بیا یاسمن جون…گوشیتو بگیر! چشمای تیز تر از چشمای عقاب ایمان از ردی دستهای من که مثلا داشتن فرم سینه رو نشون میدادن به سمت گوشی چرخید. میشد از نوع نگاهش شک و ظن رو احساس کرد.با تلنگری که یلدا بهم زد فورا گوشی رو از کف دستم برداشتمو گفتم: -اره..بده ..گوشیمو بده…. میدونستم دارم ضایع بازی در میارم ولی اخه کی میتونست در برابر ایمان و اون لباسهای نظامی و اون ابهت ترسناک نگاش ،خونسرد و معمولی رفتار کنه….؟! چند قدم اومد جلو و با اخم به یلدا گفت: -پاشو برو داخل! مگه نگفتم دوست ندارم با بعضیا نشست و برخواست کنی؟ از روی پله ها بلند شدمو گفتم: -اگه منظورت منم باید بگم که سگم شرف داره…. دست یلدا که روی دهنم قرار گرفت بقیه ی حرفم به شکل نا مفهومی تو دهنم پخش و پلا شد! بیچاره یلدا میترسید منم از دست بده و دیگه هیچ دوستی واسش باقی نمونه! ایمان کلاه نظامیشو از روی سرش برداشت و همونطور که موهای سبخ شده اش رو صاف میکرد خطاب به یلدا گفت: -دستتو بردار ببینم این دختره چی میخواد بگه…به هرحال باید با میزان ادبش آشنا شد! یلدا با دستپاچگی گفت: -داداش داشت شوخی میکرد! خودم دست یلدارو از روی دهنم برداشتم و گفتم؛ -نه اتفاقا خیلی جدی ام! صاف...
این مطلب در وبسایت onlineroman.blog.ir منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه