این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: داستان سکه طلا و یک حکایت مشابه | ستاره
داستان سکه طلا و یک حکایت مشابه | ستاره Toggle navigation تاریخ انتشار: ۱۴ آذر ۱۳۹۶ - ۱۰:۰۰ کد خبر: ۱۷۲۳۶ تعداد نظرات: داستان سکه طلا در مذمت طمع ورزی و توصیه به کمال طلبی است. داستان سکه طلا که در کتاب تفکر و سبک زندگی هفتم به آن اشاره شده، به شیوه های مختلفی نقل می‌شود. اصل داستان را برای شما آورده ایم و در ادامه حکایتی مشابه با آن نقل شده است. ستاره | سرویس فرهنگ و هنر - داستان سکه طلا یک داستان غربی درباره دزدی به نام «خووان» است که به سکه طلای پیرزنی طمع می‌کند. او برای دزدی به خانه پیرزن می‌رود که یک سری اتفاق برای او رخ می‌دهد. اگر دوست دارید از این اتفاقات باخبر شوید، اصل داستان را در ستاره بخوانید.   همچنین اگر به خواندن داستان‌های مشابه علاقه دارید، یک حکایت فارسی در همین مطلب برای شما آماده کرده‌ایم. این حکایت درباره مردی به نام «عبدالجبار» است که قصد دارد به سفر حج برود اما به دلیل بخشیدن سکه‌‎های طلای خود موفق به حج گزاردن نمی‌شود.   این دو داستان با وجود تفاوت در تفکر و جهان‌بینی، هر دو به اهمیت نیکوکاری و ترجیح دادن نیاز دیگران بر خود اشاره دارند. شما را به مطالعه این دو داستان دعوت می‌کنیم.   فهرست موضوعی:     داستان سکه طلا سال‌ها بود که خووان دزدی می‌کرد. شبی از شب‌ها، لابه لای درخت‌ها نوری دید. جلو رفت و به کلبه‌ای رسید. از لای در توی کلبه را نگاه کرد. پیرزنی پشت یک میز چوبی نشسته بود.خووان آنچه را که می‌دید، باور نمی کرد؛ یک سکه طلا در دست‌های پیرزن می‌درخشید. صدای پیرزن را شنید که می‌گفت: «من ثروتمندترین آدم دنیا هستم». خووان به این فکر افتاد که همه طلاهای پیرزن را بدزدد. برای این کار، خودش را پشت تنه درخت‌ها پنهان کرد و منتظر شد تا پیرزن از خانه بیرون برود. مدتی بعد دید، پیرزن که شالی دور خود پیچیده بود با دو مرد از کلبه دور شد.خووان با خود گفت:«دیگر بهتر از این نمی شود». و پنجره را به زور باز کرد و توی کلبه پرید.   همه جا را گشت: زیر تخت، توی قفسه، اینجا، آنجا؛ اما سکه‌ای پیدا نکرد.خووان دست از گشتن کلبه کشید و با خود گفت:«باید پیرزن را پیدا کنم و مجبورش کنم جای سکه‌ها را نشانم بدهد». از کلبه بیرون آمد و از همان راهی که پیرزن و آن دو مرد رفته بودند، رفت. وقتی به رودخانه رسید، کمی آن طرف‌تر پدر و پسری سخت سرگرم کار بودند. به طرف آنها رفت و با صدای کلفتی گفت:«پیرزن قد کوتاهی که شال سیاهی دور خودش پیچیده بود، ندیده اید؟» پسر گفت: «آهان، حتما دنبال دونا ژوزفا می‌گردید. چرا او را دیده‌ایم. امروز صبح خیلی زود رفتیم و او را به اینجا آوردیم؛ چون پدربزرگم یک حمله...» خووان توی حرف او دوید و گفت:«حالا کجاست؟» پدر لبخندی زد و گفت:«خیلی وقت است که رفته. چند نفر از آن طرف رودخانه آمده بودند دنبالش؛ می‌خواستند او را پیش یک بیمار ببرند». خووان با ناراحتی پرسید:«چطور می‌توانم از رودخانه بگذرم؟» پسر...
این مطلب در وبسایت setare.com منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه