این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: رمان شوهر غیرتی من/پارت اول – رمان تک
رمان شوهر غیرتی من/پارت اول – رمان تک به سایت تک رمان خوش آمدید سرخط خبرها / / رمان شوهر غیرتی من/پارت اول رمان شوهر غیرتی من/پارت اول ۱۳۹۷-۱۲-۰۷ , , 12,818 بازدید شاید این مطالب برایتان مفید باشد 2 روز پیش 2 روز پیش 2 روز پیش _چند سالته؟! با ترس و گریه لب زدم:چهاده. نگاه هیزی بهم انداخت و رو کرد به سمت مامان بابا که ایستاده بودن و خوشحال به ما نگاه می‌کردند گفت: باکره اس ؟! بله آقا! عادت ماهیانه شده؟! بله. با شنیدن حرفاشون از خجالت سرم و پایین انداخته بودم که مرد با صدای بلندی گفت: دخترت رو میخرم ازت اما به شرطی که هیچوقت دیگه دنبالش نیای فهمیدی ؟!اون همسر ارباب میشه و برای همیشه از این روستا میبریمشون به عمارت داخل شهر ارباب. _چشم آقا. با گریه به سمت بابا و مامان برگشتم و داد زدم:_تو رو خدا نزارید من و ببرند! من و نفروشید من نمیخوام زن ارباب بشم اون یه هوسباز بابا تو رو خدا کار میکنم نزار من و ببرند! بابا و مامان بیخیال فقط پول هایی رو که گرفته بودند رو داشتند میشموردند و جیغ و داد من هیچ اهمیتی براشون نداشت دلم میخواست فقط یجا بشینم و گریه کنم. چرا بابام انقدر بی غیرت بود که بخاطر پول داشت من و میفروخت به ارباب هوسباز که شهرتش شهره ی عام و خاص بود. چرا داشتند من رو بدبخت می‌کردند دلم میخواست تنها یه جا باشم و تا میتونم اشک بریزم و گریه کنم ولی نمیشد! مرد به سمتم اومد و بازوم و داخل دستهاش گرفت با گریه داد زدم:_مامان بابا تو رو خدا کمکم کنید.. بابا با عصبانیت داد زد:_خفه شو دختره ی سلیطه.ببریدش. با بغض فقط به بابا خیره شده بودم که داشت اینجوری حرف میزد چرا نمیخواست بفهمه من دخترشم چرا! چرا اصلا من و فروخت چرا خواهرم رو فرستاد شهر درس بخونه در عوضش من رو فروخت چرا ! با ترس به عمارت روبروم نگاه میکردم که صدای عصبی مرد بلند شد:_گمشو حرکت کن تا ندادم سگا تیکه پارت کنند! با ترس دنبال مرد حرکت میکردم داخل خونه که رسیدیم صدای زن مسن اومد:_پرویز آوردیش؟! بله خانوم بزرگ! بیارش اینجا ببینم. دنبال مردی که حالا فهمیده بودم پرویز داخل اتاق شدم نگاهم و به اتاق بزرگ دوختم با دهن باز به اتاق خیره شده بودم که صدای خانوم بزرگ باعث شد خجالت بکشم از ندید بازی که در آوردم سرم و پایین انداختم و به زمین خیره شدم که صدای خانوم بزرگ اومد:_چند سالته دختر جون ؟! با صدای آرومی لب زدم:_چهارده. نگاهی به پرویز انداخت وبدون خجالت پرسید:_عادت ماهیانه شده ؟! _بله خانوم! _برای امشب آماده اش کنید!امشب شب عاقد میاد و اون و به عقد سالار در میاریم امشب باید پارچه خونی رو جلوی همه تحویل بده. پرویز نگاهی بهم انداخت و رو کرد به خانوم بزرگ و گفت:_طاقت نمیاره. خانوم بزرگ پوزخندی زد و گفت:_میاره.با شنیدن حرفاشون احساس ترس کردم مگه ارباب سالار چه مشکلی داشت من تا حالا ارباب رو‌ ندیده بودم اما شنیده بودم خیلی خشن و هوسباز...
این مطلب در وبسایت romantak.ir منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه