این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: رمان اگر چه اجبار بود از الهام . ح با فرمت pdf,apk,java,epub
رمان اگر چه اجبار بود از الهام . ح با فرمت pdf,apk,java,epub نام کاربری یا نشانی ایمیل رمز عبور مرا به خاطر بسپار سبد خرید امروز مطلب جدیدی ارسال نشده است مطالب جدید ۱ روز پیش ۱ هفته پیش ۱ هفته پیش ۲ هفته پیش ۴ هفته پیش رمان‌های عاشقانه ۱ روز پیش ۱ هفته پیش ۴ هفته پیش ۱ ماه پیش ۱ ماه پیش رمان اگر چه اجبار بود از  الهام . ح       نام رمان :رمان اگر چه اجبار بود  به قلم :الهام . ح  حجم رمان : 6.09 مگابایت پی دی اف , 1.47  مگابایت نسخه ی اندروید , 1.33  مگابایت نسخه ی جاوا , 581  کیلو بایت نسخه ی epub خلاصه‌ای از داستان رمان: دختری زجر کشیده…بی گ*نا*ح مجازات میشود و در این مجازات پسری را هم با خود شریک میکند…نمیخواهد..اما برای حفظ آبروی پدرش مجبور میشود..همه چیز اجبار است…!! فرمت رمان:pdf,apk,java,epub صفحه‌ی اول رمان: نگاهی بهم انداخت..خیلی سریع نگاشو ازم گرفت و به زمین دوخت! با بلایی که من سرش آورده بودم ، همین که نزد تو دهنم و منو جلوی آرایشگر و شیرین سکه ی یه پول نکرد نماز شکر داشت..! شیرین نزدیکم شد دسته گلی که پُر بود از گلای لیلیوم و رز قرمز به دستم داد..لبخند تلخی بهش زدم.. شیرین با اخم گفت: عروس عنق! وارفتم..باورم نمیشد که عروس شدم و امشبم شب عروسیم بود! بعد 23سال..اونم اینجوری..!! دوباره همون غم همیشگی نشست تو نگام…شده بود کار هر روز و هر شبم! شیرین شنلمو برام پوشید..حتی به خودش زحمت نداد بیاد تو و خودش به جای شیرین، شنل و تنم کنه! اووووف….شیرین زیر بازومو گرفت و منو به سمت در خروجی کشوند..اینا وظیفه ی شیرین بود یا…!! من با شیرین ازدواج کرده بودم یا اون!!؟ یه ندایی از درونم منو به خودم آورد ” این تازه اولشه ! وقتی اون غلط و میکردی باید به همه جاش فکر میکردی! بکِش راویس خانوم..” جلوتر از من و شیرین راه افتاد و سوار مزدا 3 سفیدش شد..فیلمبردار ول کنم نبود مدام تذکر میداد که آروم و یواش راه بریم تا فیلمش خوب از آب دربیاد..بابا اصلاً من نخوام این فیلم خوب بشه کی و باید ببینم..؟!! اه.. این من و شیرین بودیم که داشتیم خرامان خرامان راه میرفتیم.. داماد با خیال راحت سوار ماشین گل زدش شده بود و داشت با چشاش مارو مسخره میکرد…مسخرم داشت والا! داماد تو ماشینش بود و فیلمبردار به من و شیرین میگفت چطوری راه بریم!!..اینجوریشو تا حالا ندیده بودم.. شیرین درِ جلوی ماشین عروس و برام باز کرد..یه لحظه حس کردم شاید شیرین دوماد این مجلسه! اون آقا که لم داده بود رو صندلیشو حتی به خودش زحمت نداد بیاد کمک کنه چطوری من با این لباس سنگین سوار شم!! نفسمو پرصدا بیرون دادم و با هر بدبختی بود سوار شدم..شیرین گونمو ب**و*سید و گفت: تو باغ میبینمت خواهری! در رو بست و رفت..حتی حال نداشتم بهش لبخند بزنم! هنوزم بوی عطر سرد و تلخش تو فضای ماشین بود.. پاشو گذاشت رو پدال گاز و ماشین از جا کـَنده شد..تموم حرصشو سر پدال بیچاره خالی کرده بود!...
این مطلب در وبسایت romansara.org منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه