این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: رمان کویر تشنه دانلود كتاب آموزش
رمان کویر تشنه دانلود كتاب آموزش ذخيره؟ رمان کویر تشنه به باشگاه مهندسان ايران خوش آمدید. شما در حال حاضر به عنوان مهمان از سایت بازدید می‌نمایید. با پیوستن به باشگاه مهندسان، علاوه بر سهیم کردن دیگران در دانش و اطلاعات خود از دانش دیگران بهره برده و از مزایای سایت بهره مند شوید. برای عموم به ویژه دانشجویان فنی مهندسی آزاد است. ... Jump to page: نمايش نتايج 1 تا 10 از 85 تاپیک: Linear Mode 2011/1/18 نمايش مشخصات مشاهده ی پست ها پيام خصوصي مشاهده ی وب نوشت View Articles عضو فعال تاريخ عضويت 2010/9 امتیاز 637 پست ها 870 رمان کویر تشنه کویر تشنه نویسنده : مریم اولیایی ويرايش شده توسط غزل * در 2011/1/19 در ساعت 10:59 AM تشكر از اين پست 2011/1/19 نمايش مشخصات مشاهده ی پست ها پيام خصوصي مشاهده ی وب نوشت View Articles عضو فعال تاريخ عضويت 2010/9 امتیاز 637 پست ها 870 re: رمان کویر تشنه | مریم اولیایی رمان کویر تشنه نویسنده: مریم اولیایی بخش 1 از هفت هشت سالگی یادم می**آید هر وقت سر خاک پدر می*رفتیم، مادر به جای اینکه سر مزارش فاتحه بخواند، ناسزا می*گفت.او را لعنت می*کرد و برایش طلب زجر و شکنجه می*کرد. به سینه*اش می*کوبید و می*گفت: "مرد، خدا نیامرزدت. خدا هر چی* ظلم به من و اون کردی سرت بیاره. تنت تو قبر بلرزه که مثل زلزله زندگی* من و این بچه رو ویرون کردی." آن* لحظه خیلی* ناراحت و عصبی می*شدم، اما بعد که می*گفت: "آخه هنوز هم دوستت دارم. دلم برات میسوزه. حاضر بودم با خودت زندگی* می*کردم، اما الان آن* قدر انتظارشو نمیکشیدم." گیج می*شدم. مثل درمانده*ها سر در نمیاوردم. سیزده چهارده ساله که شدم، بالاخره جرات کردم و پرسیدم: "به چه حقی* بابامو نفرین میکنی*؟ اون دستش از دنیا کوتاهه. مگه چی* کار کرده؟ ما که تو ناز و نعمتیم. چی* برات کم گذاشته؟ دوستش هم که داشتی*.دوستت هم که داشته!" مادر با چشمهای اشک آلودش به من نگریست. حرف گنگی در نگاهش سرگردان بود که به بیان در نمی*آمد. دوباره به سنگ قبر چشم دوخت و این بار با صدای بلندتری نالید: "خدا، چی* کار کنم؟ تا کی* این همه درد و غصه رو تو دلم بریزم؟ این بچه رو چطور قانع کنم؟" باز این ضجه*هایش مرا محکوم به سکوت کرد. اما آخر تا کی* باید بیجواب میماندم؟ بنابراین از رو نرفتم و هنگام بازگشت، در حالی* که رانندگی* می*کرد، از او پرسیدم: "مامان آدم حسابم کن و جواب سوالم را بده. من می*خوام بدونم بابام کی* بوده. این حق منه." -تو عزیز دل منی*. تو امید زندگی* منی*، قربونت برم. اما نمیتونم الان به تو تفهیم کنم که چی* به ما گذشته. به دلایلی نمیتونم، دخترم. -آخه یعنی* چی*؟ -یعنی* اینکه وقتی* بزرگتر شدی و فهمیدی حق چیه و معنی بعضی* کلماتو بهتر درک کردی، وقتی* عقلت آنقدر رشد کرد که درست قضاوت کنی*، اون وقت بهت میگم. قول میدم. الان زوده. بدتر افکارت پریشون میشه. هفده ساله که شدم، چون ظرفیتم پر بود، لب گشودم و پرسیدم: مامان تو اصلا بابامو دوست داشتی؟ -خوب معلومه....
این مطلب در وبسایت www.iran-eng.ir منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه