این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: دانلود رمان فصل وصال (موبایل و PDF)
دانلود رمان فصل وصال (موبایل و PDF) چهارشنبه , ۵ تیر , ۱۳۹۸ نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir رمان دانلود رمان رمان عاشقانه دانلود رمان عاشقانه رمان سایت انجمن نوولفا رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@ تاریخ : ۱۳ام خرداد ۱۳۹۵ موضوع : بازدید : 919 views نظرات : نوشته: فرناز ژانر رمان:اجتماعی خلاصه: رمان فصل وصل داستان دختری بنام مایساست که در ابتدای داستان با بعد افسرده اش آشنا میشیم و با ورود پسری به زندگیش که درواقع حکم ناجیش رو داشته ،به کل روحیاتش تغییر میکنه..در ابتدا داستان میشه گفت روی یک خط راست سیر میکنه از وسطای داستان فراز و فرود زیادی داره ونمیشه اتفاقات قسمت بعدی داستان رو حدس زد. در اواسط داستان به کل ممکنه ناامید بشید اما پایان خوش و زیبایی داره. پ.ن:معذرت که خلاصه ام کلی بود،لطفا اجازه بدید دوستان با داستان همراه شن و با اتفاقات و ریز جزییاتش ازقبل آشنایی نداشته باشند.   مقدمه: “ ”ﻣﻦ … ﺑﺮﺍی ﺩﻟﻢ “ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ” ﺑﺨﻮﺍﻥ… “ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ” ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﻮﺩ ﺍﻳﻦ (ﻣﻀﻄﺮ)….. تا آرام گیرد این قلب نا آرام من….. “خدای من”…. به حضورت، به نگاهت، به یاریت نیازمندم….. سال هاست به این نتیجه رسیده ام که ” تو “ آن مشترک مورد نظری هستی که همیشه در دسترسی… ** اِلٰهی وَ رَبّی مَنْ لی غَیْرُکَ ** قسمتی از داستان: پیراهن بلند مشکی.. صورتی بدون آرایش انگار که دارم برای یه مجلس ختم شیک اماده میشم… -مایسا..آماده ای مادر؟دیرشد بابات پایین منتظرها پالتوی مشکی رنگمو تنم کردمو برای اخرین بار ازتوی ایینه به خودم نگاه کردم.. جوری که انگار که دارم به زشت ترین آدم روی زمین نگاه میکنم… ازاتاق که بیرون اومدم مامان برای چند لحظه به چشمام خیره شد..با دیدن نگاه بی تفاوتم لبخندی زد ودستامو توی دستاش گرفت.. میدونستم که رنگ لباسمو به اتفاق امشب ربط نمیده عادتم بود من همیشه مشکی میپوشیدم.. همراه مامان ازپله ها پایین رفتم،خونه ی ما توی طبقه ی سوم یه آپارتمان چهارطبقه بود باباتوی کوچه منتظر بود، نگاه به من انداخت وسوارشد..من چه بد رسوا شده بودم…     تعداد صفحات کتاب : ۲۶۹ صفحه پی دی اف ، ۷۹۷ صفحه پرنیان اشتراک در شبکه اجتماعی بیوگرافی نویسنده Admin مشاهده تمامی 1006 پست مطالب مشابه با این مطلب برچسب ها ارسال دیدگاه جدید نام شما : ایمیل : وب سایت...
این مطلب در وبسایت www.novelfa.ir منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه