این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: رمان ازدواج به سبک اجباری | همیشه بهار دانلود كتاب آموزش - صفحه 4
رمان ازدواج به سبک اجباری | همیشه بهار دانلود كتاب آموزش - صفحه 4 ذخيره؟ رمان ازدواج به سبک اجباری | همیشه بهار به باشگاه مهندسان ايران خوش آمدید. شما در حال حاضر به عنوان مهمان از سایت بازدید می‌نمایید. با پیوستن به باشگاه مهندسان، علاوه بر سهیم کردن دیگران در دانش و اطلاعات خود از دانش دیگران بهره برده و از مزایای سایت بهره مند شوید. برای عموم به ویژه دانشجویان فنی مهندسی آزاد است. ... Jump to page: نمايش نتايج 31 تا 37 از 37 تاپیک: Linear Mode 2014/2/02 نمايش مشخصات مشاهده ی پست ها پيام خصوصي مشاهده ی وب نوشت View Articles مدیر مهندسی شیمی مدیر تالار گفتگوی آزاد رشته مهندسی شیمی تاريخ عضويت 2011/10 امتیاز 33772 پست ها 26,019 عروسی پنجشنبه بود ، چهارشنبه با علی رفتیم یه لباس خیلی نایس و کفش ستشو خریدم البته نزاشتم توی تنم ببینه آخه می خواستم یه دفه ببینه سورپرایز بشه هر کی ندونه فکر می کنه عروسیمه والا... پنجشنبه ساعت 12 ظهر رفتم آرایشگاه موهامو فر نانسی کرد و برام شینیونش کرد...ناخونامم مانیکور کرد و خلاصه ساعت 6 که خودمو تو آیینه دیدم باورم نمی شد خودم باشم...رنگ لباسم با موهام یه هارمونی قشنگی رو به وجود آورده بود... شاگرد آرایشگر کمکم کرد لباسمو بپوشم بعدم مانتو عسلی با شال نباتی رنگمو پوشیدم و منتظر علی شدم... سوار ماشین که شدم رو به علی گفتم: سلام چند ثانیه با بهت نگا کرد وقتی به خودش اومد گفت: شالتو بکش جلو... نمی دونم چرا ولی ناخودآگاه شالمو کشیدم جلو...جلوی یه آتلیه نگه داشت و گفت: پیاده شو واسه چی اومدیم اینجا؟ معمولا برای چی میان آتلیه؟ برای عکس انداختن ما هم دقیقا برای همین کار اینجاییم... با حیرت پیاده شدم و با علی رفتیم داخل، یه زنه بود راهنماییمون کرد به داخل یه اتاقی و گفت آماده بشیم تا بیاد. اتاق جالبی بود فضاش شکل کلبه چوبی بود و هر قسمتش یه چیزی داشت مثلا یه قسمتش شبیه کافی شاپ بود ، یه قسمتش مبلمان داشت ، یه قسمتش گیلاس های شراب خوری چیده شده بود... همونجوری که محو اطرافم شده بودم مانتو و شالمو در آوردم آویزونشون کردم روی چوب لباسی که اونجا بود یه دفه دو تا دست دور کمرم حلقه شد و منو به خودش فشرد و دم گوشم گفت: فوق العاده زیبا شدی خانمی... داغی خاصی در تمام بدنم پخش شد ، سعی کردم به خودم مسلط بشم برگشتم سمتش لبخندی زدم و توی چشماش خیره شدم و گفتم: ممنون نظر لطفته. یه دفه صدای تیک اومد ، هر دو برگشتیم سمت صدا زنه بود که با دوربینش وایساده بود و به ما لبخند می زد ، هر دو با تعجب خیره نگاش می کردیم که با خنده گفت: ببخشید ولی ژست خیلی خوبی بود حیف بود از دستش بدم... تازه به علی نگاه کردم چه قشنگ با من ست کرده بود یه کت شلوار نباتی با پیرهن شکلاتی که فوق العاده جذابش کرده بود... زنه اول ما رو برد اون سمتی که مبلمان های کرم قهوه ای اسپرت خیلی خوشگلی چیده شده بود...
این مطلب در وبسایت www.iran-eng.ir منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه