این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: رمان بسییااااااار زیبااااای نگاه مبهم تو(با زیباترین شخصیت ها)+عکس
رمان بسییااااااار زیبااااای نگاه مبهم تو(با زیباترین شخصیت ها)+عکس            درود مهمان گرامی! ورود نام کاربری: گذرواژه‌:   مرا به خاطر بسپار خوش آمدید، جهت دسترسی بهتر به تمامی انجمنها ابتدا باید کنید. › › › ... ... رمان بسییااااااار زیبااااای نگاه مبهم تو(با زیباترین شخصیت ها)+عکس       ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، امتیاز موضوع: 0 رأی - میانگین امتیازات: 0 رمان بسییااااااار زیبااااای نگاه مبهم تو(با زیباترین شخصیت ها)+عکس Are always happy ارسال‌ها: 197 موضوع‌ها: 12 تاریخ عضویت: Jul 2016 سپاس ها 509 سپاس شده 767 بار در 464 ارسال حالت من:   26-06-2017، 7:15 (آخرین ویرایش در این ارسال: 12-07-2017، 8:54، توسط .)                                                                               بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوستان رمان فوق العاده زیبای نگاه مبهم تو نوشته ی توکا و دارای ژانر عاشقانه و طنز خب شروع میکنیم . . . . . یه حسی داشتم....نمیدونم چه حسی بود؟!....به جـــوری بودم....خوشحال...یــا ناراحت....نمیدونم...یه حسی بین این دوتا......یعنی هم خوشحال هم ناراحت....خوشحالیم به خاطر این بود که بالاخره بعد از مدت ها و انتظار و شمردن روز ها و سال ها ...بالاخره امروز دوران دبیرستانم تموم میشه....با بهتر بگم....دوران مدرسه.... ناراحتیم هم به خاطر همین بود ..... آخی چقـــدر دلم برای این روز ها تنگ میشه.... یه ذره به بچه هایی که نشسته بودن نگاه کردم ...منتظر امداد های غیبی بودن....چشــمم رفت سمت میز دوستم .....که ردیف سوم سمت چپ نشسته بود ....هر چند زیاد بیکار نبود....هر از چند گــآهی به بچه ها میرسوند ....من که هیچــی ....نه میتونستم برسونم ....نه بلد بودنم....همیشه وقتی میرسوندم ...یه خرابکاری میکردم که مراقب میفهمید ... برای همین دور رسوندن تقلب خط کشیده بودم.... بالاخره زمــآن امتحان تموم شد ...به زور از نیمکت دل کندم و برگم رو دادم دست مراقب و از کلاس اومدم بیرون ....ملیکام پشت سرم اومد...یه ذره نگـام کرد و گفت : ملیکا- چیه ؟! پکری عسل- نمیدونم ناراحتم ملیکا-سره چی؟ عسل-بالاخره فارغ التحصیل شدیم ملیکا باورت میشه؟! ملیکا-وا این که ناراحتی نداره ....خوشحالی هم داره... عسل-آره ولی دلت برای این روز ها تنگ نمیشه ملی؟! ملیکا-یه ذره با ناراحتی نگام کرد و گفت : آره اتفاقا منم از صبح دلم گرفته بود ....دلم برای شیطونی هامون برای خنده هامون تنگ میشه ... عسل-اوه اوه تـــو که وضعت از من بد تره ... ملیکا-آره واقعا , حالا امتحان امروز چطور بود؟ عسل-مثه همیشه تو چطور دادی؟ ملیکا-خوب بود فکر کنم معدلم بالا بشه .. عسل-حیف ..این مدرسه خرخون هایی مثه من و تو رو از دست داد با این که دلمون گرفته بود اما بازم هر دو مون زدیم زیر خنده ...آخه تکه کلام معلم ها شده بود که به ما بگن....با این که به قیافه هاتون نمیخوره و شیطونی زیاد میکنید ...ولی حیف میشه ...مدرسه بچه درس خون هایی مثه شما رو از دست بده .......
این مطلب در وبسایت www.flashkhor.com منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه