این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
لینک به صفحه «کلبه رمان - رمان عاشق اسیر قسمت2» تا ۴٠ ثانیه دیگر نمایش داده می‌شود.
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: کلبه رمان - رمان عاشق اسیر قسمت2
لطفاً شکیبا باشید...
کلبه رمان - رمان عاشق اسیر قسمت2 کلبه رمان جدیدترین رمان های طنز را اینجا ببینید.... کلبه رمان - رمان عاشق اسیر قسمت2 زهرا سادات هاشمی(زهرا خوشگله) کلبه رمان جدیدترین رمان های طنز را اینجا ببینید.... کلبه رمانجدیدترین رمان های طنز را اینجا ببینید.... | | | | درباره وب اگر می خواهی عاشق شوی قلب را آماده حرفهای صادقانه کن…اگر می خواهی عاشق شوی با اراده کامل به عشقت بگو که دوستش داری…اگر می خواهی این عشقت برای همیشه پایدار بماند دروغ و نیرنگی را از صحنه عاشقی ات پاک کن…اگر می خواهی به عشقت برسی احساسات را از وجودت دور نگه دار و سعی کن از ته دلت عاشق شوی…اگر می خواهی عاشق شوی بیا و تا آخر راه عاشق باش…با صداقت با یکرنگی با یکدلی…بیا و برای رسیدن به عشقت با سرنوشت مبارزه کن با سختی ها مقابله کن…اگر می خواهی به عشقت برسی درد و دلهایت را صادقانه به عشقت بگو…به ظاهر نگو که دوستش داری از تمام وجودت بگو که دوستش داری… نیازی به فریاد نیست از ته دلت بگو عاشقی…اگر می خواهی عشقت پاک و مقدس بماند بی ریا عاشق شو…نیازی به ابراز احساسات با کلمه های احساسی نیست…تنها باید نسبت به عشقت و دوست داشتنت پایدار باشی تا بتوانی به آنچه که می خواهی برسی…تنها از ته دل عاشق باش…!!! نويسندگان موضوعات وب رتبه الکسا ویژه ماه اسکین    لینک دوستان ساعت رمان عاشق اسیر قسمت2   - بابك سوئيچ ماشينو بده   بابك- چي مي خواي   اينه ام افتاده كف ماشينت لازمش دارم- بابك- فوريه   -اره   بابك- بيا   سوئيچو گرفتم و به سرعت باد خودمو به ماشين رسوندم .... كوله امو كه پشت صندلي جا سازي كرده بودم برداشتم   به در ورودي ازمايشگاه نگاه كردم هنوز طرف نيومده بود   خواستم برم طرف ماشين جلويي..... ولي به فكر بابك افتاد اول سوئيچو انداختم رو صندلي و با ارامش باد يكي از لاستيكارو خالي كردم شانس اوردم كه هنوز طرف نيومده بود در صندوق عقب ماشينشو باز كردم و خوب اطرافو نگاه كردم چون صبح زود بود كسي متوجه من نمي شد   خودمو به زور جا دادم تو صندوق عقب و درشو با هزار بد بختي بستم و منتظر امدنش شدم   بعد از 3- 4 دقيقه ای صداي در ماشين امد فهميدم سوار ماشينش شده   ماشين كه شروع كرد به حركت... حسابي تكون مي خوردم بوي دود و بنزين كه تو بينيم رفته بود حسابي كلافم كرده بود و نفسمو داشت بند ميورد   فقط خدا خدا مي كردم حسابي از ازمايشگاه دور بشه كه بابك نتونه پيدام كنه   باور نمي شد كه تونسته باشم انقدر راحت از دست بابك فرار كنم. حالا چطور از دست اين صندوق عقب راحت بشم   تا اينجا كه شانس اوردم بقيه اشم خدا بزرگه   كيفمو تو بغلم گذاشته بودم و زانوهامو تا مي تونستم به طرف شكم برده بودم كه جا باز كنم   اگه امد صندوق عقبو باز كرد و منو ديد چي؟... بايد تا مي تونم دور بشم ...   فكر كنم...
این مطلب در وبسایت go2cottage.blogfa.com منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه