این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
لینک به صفحه «رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا-رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا-رمان زیبای مغرور کاربر نود» تا ۴٠ ثانیه دیگر نمایش داده می‌شود.
لطفاً شکیبا باشید...
رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا-رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا-رمان زیبای مغرور کاربر نود سعادت عادت است آنرا پرورش دهید.رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >> » » رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا چهار شنبه 8 نوامبر 2017 رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیارمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیارمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا ﺧﻼﺻﮫ: ﻧﻤﯿﺪوﻧﮫ ﭼﯽ دراﻧﺘﻈﺎرﺷﮫ و ﺳﺮﺳﺨﺘﺎﻧﮫ داره ﺑﺎ روزﮔﺎر ﺑﺮای ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮدن ﺧﻮدش و ﺧﻮاھﺮش و ﭘﻨﺠﮫ ﻧﺮم ﻣﯿﮑﻨﮫ…ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ طﻮری ﺑﺮاش رﻗﻢ زده ﮐﮫ ﻣﯿﺘﻮﻧﮫ ﺑﺮاش ﻋﺎﻟﯽ و ﻓﻮق اﻟﻌﺎده و ھﻢ زﻣﺎن ﺗﻠﺦ و ﻧﺎاﻣﯿﺪ ﮐﻨﻨﺪه ﺑﺎﺷﮫ…اﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﮫ ﺑﺮاش ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺎد ﻣﯿﺘﻮﻧﮫ آرزوی ھﺮدﺧﺘﺮی ﺑﺎﺷﮫ اﻣﺎ ﺑﺮای اون…..ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ…ﺑﮭﺘﺮه ﺑﺮﯾﻢ ﺑﺨﻮﻧﯿﻢ و از ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﺎ زﻧﺪﮔﯿﺶ اﺷﻨﺎ ﺑﺸﯿﻢ. ****************** ﻣﻦ ﻣﻠﻮرﯾﻨﻢ…ﻣﻠﻮرﯾﻦ راﺷﺪ…دﺧﺘﺮی ﻣﺤﮑﻢ و ﻗﻮی…ﻣﻦ ﮐﺴﯽ ام ﮐﮫ ازدﻧﯿﺎ ھﯿﭽﯽ ﻧﺪﯾﺪم و ھﻤﮫ ی ﺳﮭﻤﻢ ازدﻧﯿﺎ ﯾﮫ ﭘﺪر ﻣﻔﻨﮕﯽ ﯾﮫ ﻣﺎدر ﻧﺎﺗﻨﯽ و ﯾﮫ ﺧﻮاھﺮ ﻧﺎﺗﻨﯽ ﺑﮫ اﺳﻢ ﻧﻔﺲ ﮐﮫ ﺑﺮام ﻋﯿﻦ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﻤﻮﻧﮫ…ﺳﺨﺘﯽ ﮐﮫ ﮐﺸﯿﺪم ازﻧﻈﺮ ﻣﺎﻟﯽ و ﺟﺴﻤﯽ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪه ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺎﺷﻢ و ﻣﺴﺘﻘﻞ ….ﺗﺼﻤﯿﻢ دارم ﭘﻮﻻﻣﻮ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻢ و ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ازاﯾﻦ ﺧﺮاب ﺷﺪه ﺑﺰﻧﻢ ﺑﯿﺮون و درﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮﺗﻮی ﺷﺮﮐﺖ ﻣﻌﻤﺎری ﮐﺎرﻣﯿﮑﻨﻢ…ﻣﻌﻤﺎری ﺧﻮﻧﺪم اﻣﺎ ﺗﺮم اول و دﯾﮕﮫ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ اداﻣﮫ ﺑﺪم و ﺗﻮی اﯾﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﺎرم ﻣﻨﺸﯿﮫ رﺋﯿﺲ ﺷﺮﮐﺖ اﻗﺎی ﻣﻘﺪﻣﮫ…روزا ﺳﺎﻋﺖ ھﻔﺖ ﻣﯿﺎم و ﺷﺒﺎ ﺷﯿﺶ ﺧﻮﻧﮫ ﺣﻘﻮﻗﻤﻢ ﺗﻮﻣﻨﮫ ﮐﮫ ﺑﺮام ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﮫ اﻻن ﯾﮏ ﺳﺎﻟﮫ ﮐﮫ دارم اﯾﻨﺠﺎ ﮐﺎر ۵٠٠ﻣﺎھﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ و ﺑﺎھﻤﮫ ﺷﺪم و ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ھﻤﮫ دوﺳﺘﻢ دارﻧﺪ ….ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﻣﻘﺪارﭘﻮﻟﯽ روﺟﻤﻊ ﮐﻨﻢ اﻣﺎ ﺑﺎزھﻢ ﻧﯿﺎزدارم و ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮﮐﻨﻢ. اواﯾﻞ ﮐﮫ اﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮدم ﺑﺎ ﭘﺎﺷﺎ ﭘﺴﺮ رﺋﯿﺲ ﺷﺮﮐﺖ درﮔﯿﺮی داﺷﺘﻢ…ﻣﻨﻈﻮرم ازدرﮔﯿﺮی،ﺗﯿﮑﮫ اﻧﺪاﺧﺘﻦ وﮔﯿﺮھﺎی اﻟﮑﯿﮫ ﭘﺎﺷﺎ ﺑﮫ ﻣﻦ ﺑﻮد ﮐﮫ ﻣﻨﻢ ﺑﺪم ﻣﯿﻮﻣﺪ آﺧﺮﺳﺮ ﺑﮫ اﻗﺎی ﻣﻘﺪم ﮔﻔﺘﻢ و از اون ﻣﻮﻗﻊ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ ﻓﻘﻂ وﻗﺖ ھﺎیی ﮐﮫ ﺗﻮی ﯾﺎ ﺗﯿﭙﻢ ﺗﻐﯿﯿﺮ اﯾﺠﺎد ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻓﻘﻂ ﺧﯿﺮه ﻧﮕﺎھﻢ ﻣﯿﮑﻨﮫ اﻣﺎ ھﯿﭽﯽ ﻧﻤﯿﮕﮫ. ﺗﻮی اﯾﻦ ﻣﺪت ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﯾﮫ ﮔﻮﺷﯿﮫ ﺳﺎﻣﺴﻮﻧﮓ ﺳﯿﺼﺪوﭘﻨﺠﺎﯾﯽ ﺑﺨﺮم ﮐﮫ ﻧﻤﻮﻧﻢ ﺗﻮﮐﺎرھﺎم… رﺋﯿﺲ وﮐﺎرﻣﻨﺪھﺎی ﺷﺮﮐﺖ ازم راﺿﯽ ﺑﻮدن و ﻣﻨﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎل ازﻣﺤﺒﻮب ﺑﻮدﻧﻢ ﻣﯿﻮن ھﻤﮫ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮدم ﯾﮑﻢ ازاﺧﻼق ﮔﻨﺪم ﺑﮑﺎھﻢ ﺳﺎﻋﺖ روﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ﺳﺎﻋﺖ ده ﺑﻮد وﻣﻦ ھﻨﻮز ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮدم…ﯾﮫ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻖ ﮐﺸﯿﺪم وﺳﻌﯽ ﮐﺮدم ﮐﺎرھﺎی ﻋﻘﺐ ﻣﻮﻧﺪه رو زودﺗﺮ اﻧﺠﺎم ﺑﺪم…ﺑﺎﻻﺧﺮه ﺑﻌﺪ ﻧﯿﻢ ﺗﻤﻮم ﺷﺪ وﺳﺎﯾﻠﻢ روﺟﻤﻊ ﮐﺮدم وﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم ﺗﺎﺑﺮم ﺑﮫ اﻗﺎی ﻣﻘﺪم ﺧﺒﺮ ﺑﺪم دارم ﻣﯿﺮم اﺧﮫ اوﻧﻢ ھﻨﻮز ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮد و ﭼﺮا ﻧﺎراﺣﺖ و ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﺑﻮد…در اﺗﺎق رو زدﻣﻮ ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﯿﺎﺗﻮ دروﺑﺎزﮐﺮدم…   می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟ با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنیداگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنیقرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال لینک دانلود اپلیکیشن سروش باکس دانلود امتیاز 3.43 ( 30 رای ) 78 نفر 37 نفر...
این مطلب در وبسایت 98iia.com منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه