این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
لینک به صفحه «رمان ملکه عشق(ی رمان فوق العاده و متفاوت)ازدستش ندید» تا ۴٠ ثانیه دیگر نمایش داده می‌شود.
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: رمان ملکه عشق(ی رمان فوق العاده و متفاوت)ازدستش ندید
لطفاً شکیبا باشید...
رمان ملکه عشق(ی رمان فوق العاده و متفاوت)ازدستش ندید            درود مهمان گرامی! ورود نام کاربری: گذرواژه‌:   مرا به خاطر بسپار خوش آمدید، جهت دسترسی بهتر به تمامی انجمنها ابتدا باید کنید. › › › ... رمان ملکه عشق(ی رمان فوق العاده و متفاوت)ازدستش ندید       ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، صفحه‌ها (3): 1 امتیاز موضوع: 3 رأی - میانگین امتیازات: 2.67 رمان ملکه عشق(ی رمان فوق العاده و متفاوت)ازدستش ندید پررو و حاضر جواب ارسال‌ها: 60 موضوع‌ها: 10 تاریخ عضویت: Apr 2014 سپاس ها 155 سپاس شده 214 بار در 54 ارسال حالت من: هیچ کدام 05-10-2014، 15:03 (آخرین ویرایش در این ارسال: 05-10-2014، 15:05، توسط .) خلاصه:باران و مارال(دخترخالش)دنبال کار می گردن.با کمک فربد(داییش)،تو شرکت دوستش استخدام می شن.قرار می شه روز بعدش برن برای مصاحبه.باران و دوستاش(مارال و رها)،تصمیم می گیرن یه سر برن پارک ساعی و دوری بزنن.پای باران رو پله ها لیز می خوره و یه بنده خدای چشم عسلی،رو هوا می گیردش.روز بعد می ره شرکت و متوجه می شه رئیس شرکت،همون پسری که تو پارک دیده.اون پسر هم با دیدن باران تعجب می کنه ولی زود خودشو جمع و جور می کنه.شاهین پسر سرسخت و خود رأیی بوده و سر بعضی از مسائل یا یاران بحث می کرده.باران با ساحل(برادرزاده ی شاهین) و پریا هم اتاقی می شه.یه مدت می گذره و شاهین(صاحب شرکت)،تصمیم می گیره با سیما ازدواج کنه.بعد از ازدواج سیما و شاهین،رابطه ای دوستانه بین باران و سیما و شاهین شکل می گیره.یه روز باران می ره خرید و شاهینو با یه دختر می بینه ولی نمی دونسته که... پست اول خيلي وقت بود که در به در دنبال يه کار مناسب مي گشتيم... من و دختر خالم مارال که يکي از بهترين دوستام بود... کاري که با رشته ي تحصيليمون جور دربياد،ولي کو کار؟؟اگه ديدينش سلام منم بهش برسونين...بعد از کلي گشتن و پيدا نکردن،قرار شد که فربد با يکي از دوستاش که شرکت مهندسي داشت درباره ي من و مارال صحبت کنه... منتظر تماسش بودم... با صداي تلفن از جام پريدم...با دو خودمو به تلفن رسوندم... من:بله؟ صداي فربد رو شنيدم که داشت تند تند واسه خودش حرف مي زد... فربد:هي ولوله...کارتون جور شد،هم تو و هم مارال...با شاهين حرف زدم... قبول کرد استخدامتون کنه...به مارالم خبر بده...شب ميام خونتون مفصل برات توضيح مي دم...الان سرم خيلي شلوغه...فعلا... بدون اين که اجازه ي حرف زدن بهم بده،قطع کرد... خيلي خوشحال شدم...بالاخره اين فربد يه کار مثبت تو کل زندگيش انجام داد... بلند داد زدم:مامان......کارمون درست شد... صداي مامانو از اتاق شنيدم:فربد بود؟ من:اره...خود بي خاصيتش بود... يادم افتاد که بدون خداحافظي قطع کرده...پسره ي بي ادب...من که اصلا به اين عتيقه نرفتم...براي چي ميگن حلال زاده به داييش ميره؟!! مي دونستم سرش با يکي از دوستاي مونثش گرمه و به خاطر همين زود قطع کرده...مي دونست اگه بهم خبر نده،بد جور بهش گير ميدمو دست از سر کچلش برنمي دارم... گوشيو برداشتمو رفتم تو اتاقم...به خونه ي مارال اينا زنگ زدم...يه بوقم نخورده...
این مطلب در وبسایت www.flashkhor.com منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه