این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
لینک به صفحه «کلبه رمان - قسمت اول رمان عشق مقدس» تا ۴٠ ثانیه دیگر نمایش داده می‌شود.
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: کلبه رمان - قسمت اول رمان عشق مقدس
لطفاً شکیبا باشید...
 کلبه رمان - قسمت اول رمان عشق مقدس جدیدترین رمان های طنز را اینجا ببینید.... ‫نسیم خنکی تمام وجودم را پر کرده بود...انگار که پری بودم در باد...همونقدر سبک و آروم در هوا‬ ‫می غلطیدم... تمام ریه هایم ازاون هوای لذت بخش پر شده بود... نفس عمیقی کشیدم و خنکای‬ ‫معطر نسیم را با تمام وجود بلعیدم....حس خوبی بود دیدن نورهای زرد رنگ بارگاه ....انگار نسیم‬ ‫هم به زیارت امده بود که عطر سیب تمام وجودش را پر کرده بود.. تمام وجودم داغ شد وجسمم‬ ‫سنگین......‬ ‫.‬ ‫.‬ ‫این چه وضعشه سوده؟.....ببخشید خانوم الان درستش میکنم.....‬ ‫.صدای مامان بود و جرو بحث کردنش با کارگرا....تازه یادم افتاد کجام....حس خوب خواب از‬ ‫سرم پرید...با بی میلی از جام بلند شدم...افتاب مستقیم به صورتم میخورد ....اوایل مرداد ماه بود و‬ ‫هوا گرم گرم...از پنجره نگاهی به بیرون انداختم....کارگرها تند تند صندلی هارو جابه جا میکردن و‬ ‫مامی دست به کمر ایستاده بود و دستور میداد...تازه یادم اومد امشب نوبت خانواده ما بود برای‬ ‫دورهمی های فامیل..اصلا حوصله ی جر و بحث دوباره رونداشتم...باید فکری میکردم برای‬ ‫پیچوندن....‬ ‫از فکر خودم لبخندی زدم و از اتاق بیرون رفتم....بعد از شستن دست و صورت بلوز نخی سفید‬ ‫رنگ و گشادم که تا بالای زانو بود با شلوارهماهنگش پوشیدم و شال صورتی ام را سرم کردم و‬ ‫از اتاق بیرون اومدم...با وجود کارگرها توی خونه باید حجاب می کردم...از پله های خونه ی‬ ‫اشرافی مون پایین اومدم و یک راست به سمت اشپزخونه رفتم....میز صبحانه جمع شده بود و‬ ‫تعجبی هم نداشت چون دو ساعت دیکه وقت نهار بود ...توی لیوان مخصوصم چای ریختم و با‬ ‫بیسکوئیت خوردم ... سوده اومد توی اشپزخونه و محکم زدتوی صورتش و گفت:خدا مرگم بده‬ ‫خانوم...چرا صدام نزدین صبحانه تونو آماده کنم...‬ ‫لبخندی زدم و گفتم:خدانکنه سوده خانوم...دیگه لنگ ظهره...یک چای هم کفایت میکنه...‬ ‫سوده همونجور که داشت سرخ و سفید می شد گفت:الان آماده میکنم...دستی سر شونه اش زدم‬ ‫و گفتم :ممنون...من صبحونه امو خوردم .زحمت نکش دیگه.....‬ ‫- دیگه الانم بیدار نمی شدی....!‬ ‫لبخندی زدم و به طرف مامان برگشتم و گفتم:فدای مامی خوشگلم(مامان دستور داده بود مامی‬ ‫صداش کنم)قربون اون اخمات بشم من....‬ ‫رفتم طرفشو و گونه اشو بوسیدم....موهای بلوندشو زد از تو صورتش کنار و به من که محکم‬ ‫فشارش میدادم با تقال گفت:ولم کن بچه خفه ام کردی.....‬ ‫قهقه ای زدم و دوباره گونه شو بوسیدم و گفت :چشم خوشگلم و دستامو از دور بازوهاش باز‬ ‫کردم....‬ ‫.مامی همونطور که اخم کرده بود خودشو با بادبزن مخصوصش باد زد و گفت:اون چیه انداختی‬ ‫سرت تو این گرما؟ نکنه ماهم نامحرمیم...(شروع شد ..دوباره گیردادنای مامان به حجابم)‬ ‫لبخندی زدم و گفتم : شما تاج سرین...‬ ‫مامی همونطور که خودشو باد میزد نشست روی کاناپه توی هال جلوی کولر و گفت:خیله خب‬ ‫...زبون نریز....اگه کاری داری انجام بده ساعت سه باید بریم روی دسته کاناپه کنار مامان‬ ‫نشستم و گفتم:کجا؟‬ ‫مامی نگاه تندی بهم انداخت و گفت:ارایشگاه...نکنه با این سر و وضع میخوای بیای جلوی‬ ‫مهمونا؟‬ ‫با لبخندی ایستادم و چرخی زدم و گفتم : مگه چمه مامی جونم...دختر داری به این نازی؟‬ ‫مامان کلافه...
این مطلب در وبسایت go2cottage.blogfa.com منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه