این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
لینک به صفحه «رمان پناه (قسمت بیست و یکم) - باحجاب» تا ۴٠ ثانیه دیگر نمایش داده می‌شود.
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: رمان پناه (قسمت بیست و یکم) - باحجاب
لطفاً شکیبا باشید...
رمان پناه (قسمت بیست و یکم) - باحجاب امروز : دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷ رمان پناه (قسمت بیست و یکم) ۲۵ دی ۱۳۹۶ پشت میز آشپزخانه نشسته ام و به حلقه ی پر نگین درون جعبه خیره شده ام، فرشته برای دهمین بار می پرسد: _راستکی قشنگه؟ +خیلی،مبارکت باشه _خدا خیرت بده که خیالمو راحت می کنی!ایشالا قسمت خودت بشه +مرسی زهرا خانوم همانطور که در حال خورد کردن سبزی است می پرسد: _چه خبر پناه جان؟ فرشته دست دور شانه ام می اندازد و جای من جواب می دهد: +خبر اینکه قراره برای اتاق عقد کلی به من ایده بده و بیاد دوتایی بریم لباس ببینیم. زهرا خانوم چشم در چشمم انداخته و هنوز انگار منتظر پاسخ است.دهانم را به زور باز می کنم و با صدای لرزان می گویم: _بلیط گرفتم سکوت می شود و دوباره خودم بعد از چند ثانیه ادامه می دهم: +میرم مشهد.فردا صبح… و دست هایم را گره می کنم.فرشته تقریبا جیغ می کشد: _ا یعنی چی؟حالا که قراره من عقد کنمو این همه به کمکت نیاز دارم می خوای بری کجا؟!شوخی می کنی دیگه؟ جوابی ندارم اما صدای زهرا خانوم گوشم را پر می کند: +خوب کاری می کنی عزیزم،بهترین تصمیمه و لبخندی که می زند ضمیمه ی کلامش می شود و دل مرددم را قرص می کند. تمام وسایلم همان چندانی می شود که موقع آمدن همراهم بود.و تنها چیزهای با ارزشی که توی کوله ام می گذارم چادر نماز و سجاده ای که نصیبم شده بود و کتابی هست که شهاب برایم آورده و دوباره از فرشته به بهانه ی خواندن گرفته بودم! دلم می خواست سطر به سطرش را پر کنم از سوالات ریز و درشتی که توی ذهنم باقی مانده بود اما شهابی نبود که جوابی بگیرم! تصویر اخم های شهاب از ذهنم و صدای یاالله گفتن هرروزه اش از سرم دور نمی شود.چرا حالا که باید باشد نیست؟ تا صبح کنار پنجره می نشینم و اشک می ریزم و بالاخره وقتی آفتاب پهن می شود کف حیاط،می فهمم که وقت رفتن رسیده… دورتادور اتاق نقلی ام را از نظر می گذارنم، جوری با حسرت در و دیوار نگاه می کنم که انگار یک عمر اینجا بوده و کرور کرور خاطرات تلنبار شده دارم! پله ها را از همیشه آرام تر پایین می آیم و در می زنم.فرشته همین که در را باز می کند در آغوشم می کشد. کلی تشکر آماده کرده بودم برای گفتن اما زبانم نمی چرخد و در سکوت خداحافظی می کنیم!زهرا خانوم کنار گوشم می گوید”سلام ما رو به آقا برسون و دعا کن بطلبه،برو بسلامت دختر قشنگم،خدا به همراهت” بغضم را هنوز نگه داشته ام، قرآن توی سینی را می بوسم و در خیالم از شهاب هم خداحافظی می کنم!توی ماشین که می نشینم دلم مثل کاسه ی آبی که پشت سرم می ریزند،هری می ریزد و چشمه ی اشکم راه باز می کند. فرشته در ماشین را باز می کند و با ناراحتی می پرسد: _نمیشه حداقل دو روز دیرتر بری؟دوست دارم باشی سر سفره ی عقد +دلم می خواست باشم...
این مطلب در وبسایت www.bahejab.com منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه