این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:
لینک به صفحه «رمان ایرانی " رعنا " - زیباکده» تا ۴٠ ثانیه دیگر نمایش داده می‌شود.
برای مشاهده مطلب فوق از لینک مقابل استفاده نمائید: رمان ایرانی " رعنا " - زیباکده
لطفاً شکیبا باشید...
رمان ایرانی " رعنا " - زیباکده تالار گفتگومقالاتکاربر مدیریت تالار تبادل نظر آزاد سلامت سبک زندگی خانواده فرهنگ و هنر سرگرمی سلامت خانواده سرگرمی سبک زندگی فرهنگ و هنر برای عضویت در خبرنامه زیباکده ایمیل خود را وارد کنید با ثبت نام در خبرنامه ، از جدیدترین و جذابترین رویدادها و مقالات زیباکده مطلع گردیدبرای اطلاع از مراحل کامل ثبت نام کلیک نمایید پست الکترونیکی : کلمه عبور : مرا به خاطر بسپار  ››  ›› کپی لینک با موفقیت انجام شد تعداد بازدید : 67909 آخرین پست تاپیک : ۱۶:۵۲   ۱۳۹۶/۷/۲۳ برای دیدن جدیدترین مطالب این تاپیک و برای دیدن صفحه ابتدایی، این پنجره را ببندید.برای دیدن صفحات دیگر، بر روی شماره صفحه در شمارنده بالا کلیک کنید. صفحه مورد نظر رمان ایرانی " رعنا " کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5069 ۱۴:۵۳   ۱۳۹۶/۲/۱۰سپاس شده  : 2790 این تاپیک اختصاص داره به رمان " رعنا " نوشته خانم ناهید گلکار یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5069 ۱۴:۵۵   ۱۳۹۶/۲/۱۰سپاس شده  : 2790️  رعنا  ️ قسمت اول یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5069 ۱۵:۰۲   ۱۳۹۶/۲/۱۰سپاس شده  : 2790داستان رعنا قسمت اول بخش اول خیابان شلوغ بود ... از پنجره بیرون را نگاه می کردم ؛ عده زیادی زن و مرد در حالی که فریاد می زدند از دست نیرو های انتظامی فرار می کردند .آنها شعارهای مختلفی در رابطه به نتیجه انتخابات می دادند . صدای تیراندازی ، گاز اشک آور و دود غلیظی که از سوختن زباله به هوا می رفت , منظره وحشتناکی به وجود آورده بود ... احساس می کردم دنیا آخر شده و ترسیده بودم .صدای بوق ماشین ها با صدای فریادهای مردم در هم آمیخته بود ...پلیس مردم رو دنبال می کرد و هر کسی به دام اونا میفتاد , اگر شانس میاورد و دستگیر نمی شد ؛ به شدت کتک می خورد .نمی دونستم چطور می تونم به آنها کمک کنم ... همونطور جلوی پنجره خشکم زده بود .از دور صدای شیون و واویلا شنیدم و بعد از لحظاتی صدای تیراندازی قطع شد و  پیکر یک جوون رو روی دستِ تظاهرکنندگان دیدم ... از اونجایی که من نگاه می کردم , زیاد معلوم نبود که مرده یا زنده است ولی دیدن اون منظره منو خیلی منقلب کرد و حالم بد شد ...چون از شعاری که می دادن , می شد حدس زد چه اتفاقی افتاده ... صحنه هایی که می دیدم باور کردنی نبود ... یکی زمین می خورد ....یکی در حال کتک خوردن بود ... بیشتر دخترها روسری از سرشان افتاده بود و بدون ترس در خیابان می دویدند و شعار می دادند . یکی از لباس شخصی ها ,یکیشونو گیر آورده بود و با باتوم به سر و بدنش می کوبید ....دیگه نمی تونستم تحمل کنم ... زار زار گریه می کردم و بی اختیار می زدم تو صورتم ...من از بالا خوب می دیدم که تمام کوچه های اطراف لبریز از تظاهرکننده است ....اونقدر از لب پنجره خودمو آویزین کرده بودم که سینه ام درد...
این مطلب در وبسایت www.zibakade.com منتشر شده است و ‌«لینکـچه» در قبال آن مسئولیتی ندارد.
با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «لینکچه» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
لینکچه